محل تبلیغات شما

معرفی کتاب سید امین اسحاقی



نام کتاب : ناتور دشت

 

 

نویسنده : جی . دی . سلینجر

مترجم : محمد نجفی

 


این کتاب به نحوی نوشته شده است که در همان جملات ابتدایی تکلیف خودش را با مخاطب روشن می‌کند و شما کاملا متوجه می‌شوید که با چه رمانی روبه‌رو هستید.
شخصیت اصلی رمان، هولدن کالفیلد، نوجوانی ۱۷ ساله‌ است. او در جایی شبیه مرکز توانبخشی یا مرکز درمانی و یا چیزی شبیه به این است که قصد دارد چند روز از زندگی مزخرفش را در کریسمس پارسال برای روانکاو خود تعریف کند. پایه و اساس رمان نیز ماجراهایی است که در سه روز برای هولدن اتفاق افتاده است.
شخصیتی هولدن تقریبا در وجود نود درصد آدم‌ها در یک برهه زمانی وجود داشته است. شخصیتی که هیچ تعارفی با خود و با مخاطب ندارد و به راحتی از تاریک‌ترین و پنهان‌ترین اتفاقاتی که ممکن است در گوشه ذهن دفن شده باشد صحبت می‌کند.


برداشت من از کتاب :


هولدن نوجوانی آمریکایی  که با دیده ای دقیق و بدون تعارفات معمول ، جامعه بزرگسالان را نقد می کند و از بسیاری از کارهای ریاگونه آنها حالت دچار تهوع می شود. وفتی خواهر کوچک ده ساله اش از او می پرسد تو چرا از هیچکی خوشت نمیاد و میخوای اصلا تو این دنیا چیکاره بشی؟ هولدن می گوید دوست ندارم دانشمند یا وکیل بشم جواب  او به خواهرش این بود : همه‌ش مجسم می‌کنم چَندتا بچه‌ی کوچیک دارن تو یه دشتِ بزرگ بازی می‌کنن. هزارها بچه‌ی کوچیک؛ و هیشکی هم اونجا نیس، منظورم آدم‌بزرگه، جز من. من هم لبه‌ی یه پرتگاهِ خطرناک وایساده‌م و باید هر کسی رو که میاد طرفِ پرتگاه بگیرم – یعنی اگه یکی داره می‌دوه و نمی‌دونه داره کجا می‌ره من یه‌دفعه پیدام می‌شه و می‌گیرمش. تمامِ روز کارم همینه. ناتورِ دشتم. کتابی بسیار غنی و ژرف و آیا هولدن می تواند در جهانی چنین پرخطر ناتور دشت شود؟

 

جملاتی از کتاب :

زندگی واقعا یه جور بازیه پسرجان. زندگی یه جور بازیه که با توجه به مقررات بازیش می‌کنن
    دُرُسّه آقا. می‌دونم که زندگی یه جور بازیه. می‌دونم.
    چه بازی‌ای، چه کشکی، چه پشمی. بازی! اگه طرفِ کله گنده‌ها باشی قبول دارم بازیه. ولی اگه طرفِ دیگه باشی، طرفی که کله گنده‌ها نیستن، دیگه بازی چه معنی داره؟ هیچ‌چی. هیچ بازی‌ای در کار نیست.  14

مردم هی وقت متوجه هیچ چی نیستن 15

بعد از این که در رو بستم و رفتم طرف اتاق نشیمن ، پشت سرم یه چیزی رو فریاد زد ولی درست نشنیدم چی. مطمئنم فریاد زده : موفق باشی! امیدوارم این رو نگفته باشه. از ته دل امیدوارم. من هیچوقت پشت سر کسی داد نمی زنم موفق باشی! وقتی فکرش رو بکنی می بینی خیلی وحشتناکه. 23

هیچ وقت مردم حرف آدم رو باور نمی کنن. 50

همیشه مردم گند می زنن به زندگی آدم 111

همه ی دخترها وقتی احساساتی می شن بی عقل هم می شن 116

زن عین ویولنه  و یه نوازنده ی ماهر لازم داره تا بتونه خوب بزندش. 117

اگه دختری که با آدم قرار داره خیلی خوشگل و مامانی باشه کی اهمیت میده که دیر میاد یا زود؟ هیشکی 155

راستش اصلا نمی تونم کشیش ها رو تحمل کنم. مخصوصا اونهایی رو که تو مدرسه ا می اومدن و با اونلحن مقدس خطابه می گفتن. خدایا، چقدر از اون لحن بدم میاد. نمی فهمم چرا نمی تونن با لحن معمولی حرف بزنن. وقتی حرف می زدن خیلی حقه باز به نظر می رسیدن. 126

یه چیزهایی باید همون طوری که هستن بمونن. باید بشه اونهارو گذاشت تو جعبه ی بزرگ شیشه ای و ول شون کرد.  152

اگر کسی کاری رو خیلی خوب انجام بده، بعدِ یه مدت دیگه مواظبِ کارش نیست و خودنمایی می‌کنه و دیگه خوب نیست. 157

پسر، وقتی یکی می میره، حسابی مرتبش می کنن.امیداورم  اگه واقعا مردم ، یه نفر پیداش شه که عقل تو کله اش باشه و پرتم کنه تو رودخونه. نمی دونم ، هر کاری بکنه جز گذاشتن تو قبرستون. اون همه واسه ی این که مردم بیان و یکشنبه ها رو شکمم گل بزارن و این مزخرفات. وقتی مردی گل می خوای چی کار؟  191

موقع هایی که هوا خوب بود ، پدر و مادرم می رفتن بیرون و رو سنگ قبر الی گل مذاشتن. یکی دو باری من هم باهاشون رفتم ولی دیگه نرفتم. اولا که دیدنشون تو قبرستون اصلا خوب نبود. دور و برش پر از آدمهای مرده و سنگهای قبر. وقتی هوا آفتابی بود خیلی هم بد نبود ولی دوبار- دوبار- اونجا بودیم که بارون اومد. وحشتناک بود. بارون می ریخت رو سنگ قبر مزخرفش، رو چمن های روی شکمش ، همه جا. همه ی اونهایی هم که تو قبرستون بودن عین دیوونه ها دویدن طرف ماشین هاشون. این حسابی عصبانی م می کرد. همه می تونستن برن تو ماشین هاشون و رادیو گوش کنن و برن یه جای تر و تمیز شام بخورن به جز الی ، اصلا نمیتونستم تحمل کنم. 191

 

می دونم مرده! فکر می کنی نمی دونم؟ ولی باز هم می تونم دوستش داشته باشم، نمی تونم؟ فقط به خاطر این که یکی مرده از دوست داشتنش دست نمی کشیم که. مخصوصا وقتی از همه ی اونهایی که زنده ن هزار بار هم بهتره.  210

مشخصه ی یک مرد نابالغ این است که میل دارد به دلیلی ، با شرافت بمیرد، و مشخصه ی یک مرد بالغ این است که میل دارد به دلیلی ، با تواضع زندگی کند. 231

تنها چیزی که می دونم اینه که دلم برای همه ی اونهایی که ازشون گفتم تنگ شده. 261

هیچ وقت به هیچ کس چیزی نگو . اگه بگی دلت برای همه تنگ میشه 161

 

 

سپاس .


نام کتاب : جنگ و صلح

نویسنده : لئون تالستوی

مترجم : سروش حبیبی

این کتاب یکی از بزرگ‌ترین آثار ادبیات روسی و از مهم‌ترین رمان‌های ادبیات جهان به شمار می‌رود. در این رمان طولانی بیش از ۵۸۰ شخصیت با دقت توصیف شده‌اند و یکی از معتبرترین منابع تحقیق و بررسی در تاریخ ی و اجتماعی سده نوزدهم امپراتوری روسیه است و به شرح مقاومت روس‌ها در برابر حملهٔ ارتش فرانسه به رهبری ناپلئون بناپارت می‌پردازد. منتقدان ادبی آن را یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های جهان می‌دانند.

سال پیش در چنین روزی لئو تولستوی به دنیا آمد. نویسنده بزرگی که کمتر کسی در دنیا هست که اسم او به گوشش نخورده باشد و حتی اگر اهل مطالعه نباشد حداقل یکی از آثار شاهکار او را در قالب فیلم یا نمایش دیده است. کتاب جنگ وصلح یکی از بهترین و مشهورترین کتاب‌های اوست که با گذشت ۱۵۰ سال از زمان نوشته شدن آن، هنوز سوژه فیلم‌ها، نمایش‌ها و برنامه‌های رادیویی است و سالانه هزاران نسخه از آن در دنیا به فروش می‌رسد.
«جنگ و صلح» رمان نسبتا بلندی‌ است؛ همین باعث می‌شود خیلی‌ها رغبت نکنند سراغش بروند و یکی از شاهکارهای دنیا را از دست می‌دهند.

 

برداشت من از کتاب :

شاید دیگر هرگز اثری چنین بزرگ و گسترده درباره زندگی و تاریخ یک ملت تکرار نشود . تالستوی در این رمان جاودانه اقیانوسی انسانی خلق کرده که در آن خواننده آنچنان با شخصیت های آن ارتباط برقرار می کند که گویی سالهاست زندگی آنها را از نزدیک به نظاره نشسته است.رفت و برگشت های لذت بخش میان زندگی و مرگ روایتی بی نظیر از صلح و جنگ و سیر تحول زندگی انسانهاانسانهای عادی و افراد تاثیر گذار در تاریخ یک ملت استدلال هایی در باب زندگی، رنج و لذتاز ناپلئون تا الکساندر تزار روسیه

 

جملاتی از کتاب :

وقتی روح انسان در عذاب باشد ، چطور ممکن است حالش خوب باشد؟ 32

دوست عزیز از من به تو نصیحت، هرگز زن نگیر، هرگز! زن نگیر تا روزی که به خود بگویی هر کار که توانایی کردنش را داشته ایی کرده ای.
زن نگیر تا روزی که زن برگزیده ات را دیگر دوست نداشته باشی.
تا روزی که بتوانی او را به روشنی ببینی و گرنه مرتکب اشتباه جبران ناپذیری خواهی شد.
هنگامی زن بگیر که پیر شده باشی و دیگر به هیچ کاری نیایی و گرنه هر آنچه خوب و ارجمند در وجودت هست ضایع خواهد شد.
همه چیزت بر سر کارهای بی ارج و بی مقدار تباه خواهد شد.  59

سرچشمه سعادت راستین نه در بیرون بلکه در درون ماست 459

 

زنها هرقدر کمتر دلربا باشند در احساسات خود پایدارترند 589

هر قدر بیشتر می زیست و بر دیده های خود بیشتر تامل می کرد و پخته تر می شد از کوتاه بینی کسانی که در این دنیا در پی خوشبختی و شادکامی اند و برای دست یافتن به این سعادت ناممکن و موهوم و ناپاک خود را در زحمت می اندازند و برای خود عذاب می خرند و می جنگند و به یکدیگر بدی روا می دارند بیشتر به حیرت می افتاد. همه شان تلاش می کنند، رنج می برند، جان خود و روح جاوید خود را به فساد می کشند تا نعمتی را به دست آوردند که لحظه ای پیش نمی پاید و ما نه فقط این معنی را می دانیم بلکه مسیح به ما گفت که این زندگی آنی بیش نیست و برای آزمودن ماست و با این همه سخت به آن آویخته ایم و گمان می کنیم که سعادت را فقط در آن خواهیم یافت.او با خود می گفت که چطور است که هیچ کس این را نمی فهمد؟ 607

 

سپاس .

 


 نام کتاب : خانم صاحبخانه

نویسنده : فئودور داستایوسکی

مترجم : پرویز داریوش

 

این رمان داستان مردی به نام اردنیف است که به دنبال خانه می‌گردد چرا که صاحبخانهٔ سابقش، به دلیل خاصی سن پطرزبورگ را ترک کرده‌است و حال او مجبور شده‌است که به دنبال خانهٔ جدیدی بگردد. وی که فردی منزوی و در تمام مدت مشغول فعالیت‌های علمی خود بوده‌است به تجربه‌های جدیدی دست می‌زند و سر انجام زیبایی زنی توجه او را جلب می‌کند و با تعقیب آن‌ها و ملاقات‌های دیگر با زن و پیرمرد همراه او در خانهٔ آن‌ها اتاقی اجاره می‌کند. داستان حول روابط و احوال درونی اردنیف، پیرمرد و دخترک زیبا که نام او کاترین است می‌گذرد.

 

برداشت من از کتاب :

اردنیف و کاترین در جایی از زندگی باهم آشنا می شوند که برای رسیدن به هم دیر شده بود و چه تلخ است روزگار چنین آدمهایی که عشق و دلخوشی حقیقی زندگی را در زمانی بد پیدا می کنند مثل همیشه توصیفات نویسنده از حال درونی شخصیت های کتاب بی نظیر است.

 

جملاتی از کتاب :

 

کاترین پس از کمی سکوت گفت : من از لحظه اول دلم را به تو دادم. اگر ناخوش باشی ؛ ترا مثل خودم مواظبت میکنم. اما نه ، نباید ناخوش بشوی. وقتی بهتر شدی ، اگر بخواهی ، مثل برادر و خواهر زندگی می کنیم. 33

گریه مکن. برای غم دیگران گریه مکن! اشک را برای روزگار سیاه خودت نگاهدار ! اشکت را برای روزگاری که تنها میمانی و بدبختی گریبانگیرت می شود و کسی هم نیست که غمخوارت باشد، نگاه دار. 63

من همیشه ترا مثل حالا دوست خواهم داشت؛ ترا به خاطر روح صاف و شفاف و پرنورت و به خاطر آنکه از لحظه ی اول فهمیدم که صاحب خانه و جان من می شوی و به خاطر چشمهایت که هر وقت به من نگاه می کنی سر دلت را به من می گویند دوست خواهم داشت. وقتی چشمهایت با من حرف می زنند من می فهمم در دلت چه می گذرد. به همین دلیل هم بود که من می خواستم محض عشق تو جانم و هستیم را به تو بدهم، برای اینکه هیچ چیز از این بهتر نیست که غلام آن کسی باشیم که قلب او را در دست داریم. اما زندگی من دیگر دیگر مال خودم نیست و آزادیم را هم گم کرده ام. بیا و مرا بجای خواهرت بگیر و برادرم باش تا من بتوانم کنارت باشم و قلبت را در دست بگیرم. کاری کن که من بتوانم بی هیچ شرم و پشیمانی پیش تو بیایم و مثل امروز تمام شب را پیش تو باشم. شنیدی چه گفتم؟ 63

 

 

سپاس .


 

 

 

 

 

 

نام کتاب : چنین گفت زرتشت

نویسنده : فردریش نیچه

مترجم : داریوش آشوری

 


کتاب چنین گفت زرتشت را نیز می‌توان شناخته‌شده‌ترین و محبوب‌ترین نوشته‌ی وی در میان فلسفه‌دوستان ایرانی به‌شمار آورد. این کتاب که دارای بن‌مایه‌های فلسفه‌ی اگزیستانتیالیستی است، یکی از بهترین نوشته‌ها و رمان‌های فلسفی است که البته شاید خواندنش برای خوانندگان تازه‌کار قدری سنگین و پیچیده باشد.
زرتشت را می‌توان به‌نوعی خود نیچه دانست، چراکه زرتشتِ این کتاب، خود نیچه در عالم واقع است؛ فردی است در خود، که در کنج عزلت نشسته و در پی رسیدن به راه جاودانگی‌ست.

 

برداشت من از کتاب :

کتابی برای همه کس و هیچ کس . مترجم اثر می گوید این کتاب با جان آدمی سروکار دارد کتابی که می خواهد دری به روی جاودانگی و بی کرانگی باشد و انسان را از تنگنای جهان روزمره ی احساس و کوته بینی عقل خودبنیاد برهاند.

زرتشت می گفت زیستن در میان آدمیان را از زیستن در میان جانوران خطرناک تر یافته ام. پس از ده سال زندگی در غار از کوه پایین آمد و به میان مردم رفت و به نقد زندگی روزمره مردمان پرداخت.

 

جملاتی از کتاب :

ای دوست به شرفم سوگند نه شیطانی است و نه دوزخی، روانت از تن‌ات نیز زودتر خواهد مرد پس دیگر از هیچ‌چیز مترس! 29

زن را هنوز توان دوستی نیست. ن هنوز گربه اند و پرنده ، یا ، دست بالا، ماده گاو 70

شیرین ترین زن نیز تلخ است 78

به سراغ ن می روی؟ تایانه را فراموش مکن! 80

آنچه شما عشق می نامید، دیوانگی هایی ست کوتاه و شویی تان حماقتی ست دراز ، پایان بخش این دیوانگیهای کوتاه ! 83

بسیاری چه دیر می میرند و اندکی چه زود! اما بهنگام بمیر! 84

با آدمیان زیستن دشوار ، زیرا خاموش ماندن بسی دشوار است. 102

عدالت با من چنین می گوید : انسان ها برابر نیستند. و برابر نیز نخواهند شد! 114

خاموش ترین کلامهایند که طوفان می زایند. 162

عشق خطری ست در کمین تنهاترین کس. 170

هرچه انسان در زندگی ژرف تر بنگرد ، در رنج ژرف تر نگریسته است . 172


از میان این مردم می گذرم و چشمانم را باز می گذارم. آنان کوچک تر شده اند و هرچه کوچک تر می شوند.
در میان مردم کوچک دروغ بسیار است. 184

اینجا مردانگی کم است. از اینرو ن‌شان را مردوار می‌آرایند. زيرا تنها آن انگی را در زن آزاد می‌کند که چندان که بايد از مردی بهره‌ور باشد. 184

و کیست که تمام دریافته باشد که زن و مرد چه بیگانه اند باهم! 205

آن چه دشوار است تاب اوردن انسان است و بس! کشف انسان دشوار است و از همه دشوارتر کشف خویشتن 210

آن که می خواهد روزی پریدن آموزد ،نخست می باید ایستادن و راه رفتن و دویدن و بالا رفتن و رقصیدن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نی کنند! 211
 

زندگی برای چه ؟ همه چیز باطل است! زندگی ، یعنی خود را سوزاندن و هرگز گرم نشدن. 221

در میان گوشه نشینان و بزچرانان زیستن خوش تر تا زیستن در میان نامردمان زراندود دروغین رنگین. 263

به شهادت عابدترین مردم ، خدا می باید جاویدان باشد. و آن کس که این همه وقت دارد باید وقت گذرانی کند. آن هم به کندترین و احمقانه ترین وجه ممکن. و چنین کسی می تواند در چنین جهتی گام های بلند بردارد 238

 

 آن چه کامل شده است، هر آن چه رسیده است ، مرگ می خواهد! درود ، درود بر تیغ انگوربر ! اما آنچه نارسیده است ، زیستن می خواهد، دردا !

رنج می گوید : < گم شو ! برو ، ای رنج ! >  اما هر آن چه رنج می برد ، زیستن خواهد تا رسیده و شاد و مشتاق شود؛  مشتاق چیزهای دورتر ، برتر ، روشن تر . آن چه رنج می برد ، چنین می گوید : من خواهان وارث ام ، خواهان فرزند ام ، خود را نمی خواهم.

لذت نه خواهان وارث است نه فرزند. او خود را می خواهد، جاودانگی را . بازگشت را. او همه چیز را جاودانه همان گونه که هست می خواهد. 346

 

 

سپاس.

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نام کتاب : تونل

نویسنده ک ارنستو ساباتو

مترجم : مصطفی عبدی


کافی است بگویم که من خوآن پابلو کاستل هستم,نقاشی که ماریا ایریبارنه را کشت.

شروعی جسورانه و میخکوب کننده! نویسنده در ابتدایی‌ترین جمله، داستان و غایت نهایی کتاب را لو می‌دهد؛ اما شما برای خواندن کتاب مشتاق‌تر می‌شوید! این جادوی قلم رک، صریح و بی‌پرده ساباتو است.صراحت و بی‌پرده بودن قلم نویسنده از ابتدای کتاب تا انتها، همان جادویی است که شما را با خود همراه می‌کند. هیچ توصیف اضافه و شاعرانه ای در کار نیست! کسی نمی‌خواهد شما را با جمله‌های قشنگ ادبی منحرف کند! صادق بودن نویسنده با بیان احساساتی که کمتر جایی شنیده‌اید جذابیت و کشش داستان را فوق العاده می‌کند.

نویسنده درگیر فلسفه اگزیستانسیالیستی به زیبایی ذات شریر و منفی و خودخواه نوع بشر را معرفی می‌کند بی آنکه توجیهی برایش بیاورد یا حتی دل بسوزاند. تمام خصایل تند و خشن و منفی‌ای که کمتر در داستان‌های عاشقانه بهشان پرداخته شده است. همانطور که آلبر کامو درباره کتاب گفته:

    تلخی و تندی، شور و حرارت آن را می ستایم. کتاب، داستان شگفت‌آوری است از تمامیت‌خواهی و خودخواهی ذاتی انسان که مانع لذت بردن از چیزی که هم اکنون دارد می‌شود. ترس از دوست داشته شدن حقیقی که منجر به دوست نداشتنی شدن می‌شود و تمام جنون‌هایی که عشق را زجرآور و ترسناک می‌کند. نویسنده در تمام طول داستان ضربه‌های سهمگینی از حقیقت به ما میزند و در نهایت این جسارت و حقیقت و جنون، چاقویی است که در قلب ما نیز فرو می‌رود. کتابی که به شدت تلخ و حقیقی است و عمیق. خط داستانی ساده اما تفکر برانگیز است و جریان تند کتاب شما را تا آخر پا به پا میبرد.


برداشت من از کتاب :


در قسمتی از متن کتاب می‌خوانیم:

وقتی مشهور باشی فروتنی برایت آسان است.یعنی آسان است که خود را فروتن نشان دهی.حتی انگاه که فکر میکنید در یک فرد کمترین اثری از خودپسندی وجود ندارد, خودپسندی را در شکلی بسیار نامحسوس در او کشف می کنید: خودپسندی در فروتنی. چه زیاد میبینیم از این نوع افراد. ساباتو در این اثر درونیات شخصیت اصلی رمان را عریان کرده و خواننده را با خود برای دانستن دلیل قتل زنی که عاشقش شد همراه می کند.


جملاتی از کتاب :

 چرا هر آنچه از خوبی ، زیبایی و نیکویی است باید برچسب انسانی بگیرد و هرچه بدی و شقاوت است ددصفتی و حیوان صفتی نامیده شود؟درحالی که ظالمانه ترین و بی رحمانه ترین  رفتارها نیز از انسان است.

 

    بعضی وقت‌ها احساس می‌کنم که هیچ چیز معنی ندارد. در سیاره‌ای که میلیون‌ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می‌رود، ما در میان غم زاده شده‌ایم، بزرگ می،شویم، تلاش و تقلا می‌کنیم، بیمار می‌شویم، رنج می‌بریم، سبب رنج دیگران می‌شویم، گریه و مویه می‌کنیم، می‌میریم، دیگران هم می‌میرند و موجودات دیگری به دنیا می‌آیند تا این کمدی بی‌معنی را از سر گیرند.
    واقعا اینطور بود؟ همانطور که نشسته بودم درباره مساله بی‌مفهوم بودن همه چیز تعمق می‌کردم. آیا زندگی ما چیزی جز یک سلسه زوزه‌های بی‌معنی در بیابانی از ستارگان بی اعتنا نبود؟”
    من از خودم می‌پرسم چرا حقیقت باید ساده باشد. تجربه من کاملا خلاف این را به من یاد داده است، حقیقت تقریبا هیچ وقت ساده نیست، و اگر چیزی بیش از حد واضح و آشکار به نظر می‌رسد، اگر عملی به ظاهر از منطق ساده‌ای پیروی می‌کند، معمولا انگیزه‌های پیچیده‌ای پشت سر آن هست.

    معمولا احساس تنها بودن در جهان با حس نخوت آمیز تکبر و برتری جویی همراه است. من انسانیت را یکسره تحقیر می‌کنم، افراد دور و برم به نظرم پست، زبون، کودن، آزمند، خشن، تنگ نظر می‌رسند. از تنهایی نمی‌ترسم! آن را خدای گونه می‌بینم.


 

 

 

نام کتاب : همزاد

نویسنده : فیودور داستایفسکی

مترجم : سروش حبیبی

 

فکر می‌کنید کسی که دچار جنون شده باشد و احساس کند فردی دقیقا شبیه خودش، وارد زندگی‌اش شده، چطور رفتار می‌کند؟ چه صحنه‌هایی را می‌بیند و چه حرف‌هایی می‌زند؟ با اطرافیان خودش چطور برخورد می‌کند و از همه مهم‌تر، در درونش به چه چیزهایی فکر می‌کند؟ داستایفسکی در رمان همزاد با قلم جادویی‌اش همه این موارد را برای خواننده مشخص می‌کند.

 

اما آیا هر کدام از ما، یک و یا حتی چندین همزاد در درون خود نداریم؟ آیا ما در موقعیت‌ها و جاهای مختلف با بخش‌هایی از وجود خود درگیر بحث و گفت‌وگو نمی‌شویم و رفتارهای عجیب نشان نمی‌دهیم؟رمان همزاد، دقیقا مانند دیگر آثار داستایفسکی کتابی است برای شناخت خود و جنبه‌های مختلف شخصیت‌مان. همه باید این کتاب را بخوانیم تا متوجه شویم که چطور ممکن است از واقعیت و از ترس‌هایمان فرار کنیم. و از همه مهم‌تر باید این کتاب را بخوانیم تا جنبه‌های تاریک شخصیت‌ خود را بشناسیم.

 

برداشت من از کتاب :

در بخشی از کتاب گالیادکین بدون دعوت به خانه ی دختر محبوبش می رود و توصیفات داستایفسکی از انتظار گالیادکین برای رفتن به داخل خانه و اتفاقاتی که در آنجا می افتد بسیار بسیار حیرت انگیز است. خیلی از خوانندگان این کتاب همزاد گالیادکین را واقعی می دانند و او را بیمار روانی نمی دانند و این هنر داستایفسکی است که این چنین به شخصیت پردازی می پردازد.
 
 

جملاتی از کتاب :

من اهل دوز و کلک نیستم و از این هم احساس غرور می‌کنم. من کارهایم را پنهان نمی‌کنم و به اصطلاح آب‌زیرکاه نیستم. همه‌چیزم مثل روز روشن است، بی‌شیله‌پیله! گرچه من هم اگر می‌خواستم می‌توانستم، و خوب می‌توانستم، صدمه بزنم و زهر به کام خلق بریزم، و حتی می‌دانم تیشه به ریشه‌ی چه کسی بزنم و چطور. ولی، کریستیان ایوانوویچ، نمی‌خواهم خودم را به این‌جور کارها آلوده کنم. وجودم را از این پلیدی پاک نگه می‌دارم. (رمان همزاد – صفحه ۲۲)قدرت مرد بی‌گناه از همان بی‌گناهی اوست.

 

سپاس.


 

 

 

نام کتاب : مرگ یزدگرد

نویسنده : بهرام بیضایی

نمایشنامه داستان مرگ یزدگرد سوم است که به مرو می‌گریزد و به طور ناشناس در آسیابی پناه می‌گیرد. داستان از زبان آسیابان، زن آسیابان و دخترشان بیان می‌شود و همه روایت‌ها با هم تفاوت دارد.

موبد، سرکرده و سردار سپاه یزدگرد سوم در آسیابی نزدیک مرو گرد می‌آیند تا آسیابان، زن و دخترش را به جرم کشتن پادشاه محاکمه کنند. روایت‌های آسیابان و همسر و دخترش با هم تعارض دارد

برداشت من از کتاب :

در این نمایشنامه که بی شک یکی از برترین نمایشنامه های تاریخ ایران است بیضایی با هنر کم نظیر خود به شکلی خاص نگاه خودش را به رویدادهای تاریخی و برداشت ما از حقیقت اتفاقات را بیان می کند. زن ، آسیابان و دختر در این نمایشنامه به جای همدیگر بازی می کنند و این رفت و برگشت های راویان جایگاه این نمایشنامه را خاص تر کرده است.هجوم اعراب مسلمان به ایران و آوارگی یزدگرد که تداعی کننده ورود حکومت مذهبی و اسلامی در سال 57 است.به تازیان بگو ویرانه چرا می سازند، آتش چرا می زنند، سپاه چرا می پوشند و این خدای که می گویند چرا چنین خشمگین است؟ در جمله آخر زن می گوید آری،اینک داوران اصلی از راه می رسند. شما را که درفش سپید بود این بود داوری، تا رای درفش سیاه آنان چه باشد. نمایشنامه ای که از ظلم پایدار می گوید و تکرار بی پایان ظالمان.

جملاتی از کتاب:

آنچه شما اکنون می کنید نه دادگری است نه چیزی دیگر. آنچه شما اکنون می کنید یکسره بیداد است. 12

پادشاهی که وحشت پرچم اوست. و سپاهش تنهائی است. 28

دشمن تو این سپاه نیست پادشاه ، دشمن را تو خود پرورده ای. دشمن تو پریشانی مردم است. 37

پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان نیز بر آن بیفزای. ما مردمان از پند سیر امده ایم و بر نان گرسنه ایم. 52

 

ما همه شکار مرگ بودیم و خود نمی دانستیم.داوری پایان نیافته است.بنگرید که داوران اصلی از راه می رسند.آنها یک دریا سپاهند نه درود می گویند و نه بدرود ، نه می پرسند و نه گوششان به پاسخ است.آنها به زبان شمشیر سخن می گویند 57

 

 

سپاس .

 

 

 

 

 


 

 

 

 

 

نام کتاب : اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر

نویسنده : ژان پل سارتر

مترجم : مصطفی رحیمی

 سارتر در این کتاب مفاهیم فلسفی از دیدگاه اگزیستانسیالیسم را بررسی کرده‌است. وجود انسان طبق اگزیستانسیالیسم سارتر مقدم بر ماهیت او است. انسان پیش از آنکه تعریف آن به وسیله‌ی مفهومی ممکن باشد وجود دارد. در واقع این مفهوم را با مقایسه بهتر می توان درک کرد. قیچی برای این به وجود می آید که بتواند چیزی را برد. در واقع اول نیاز بریده شدن، چیزی به وجود آمده است و بعد برای پاسخ به آن قیچی ساخته شده است. اما انسان برای چه چیزی به وجود آمده است؟

برداشت من از کتاب :

 از نظر سارتر بشر محکوم است به آزادی، محکوم است زیرا خود را نیافریده و در عین حال،آزاد است، زیرا همین که پا به جهان گذاشت مسئول همه ی کارهایی است که انجام می دهد.او در بخش اول کتاب از فلسفه اگزیستانسیالیسم دربرابر انتقادها دفاع کرده است. طبق باور اگزیستانسیالیست‌ها زندگی بی‌معناست مگر اینکه خود شخص به آن معنا دهد.در این کتاب به مناسبت هفتادسالگی سارتر مصاحبه با او انجام شده است که از زوایای پنهان زندگی شخصی سارتر پرده برداشته است.سیمون دوبووار فیلسوف و نویسنده فرانسوی همدم همیشگی او تا پایان عمر بود اگرچه رابطه آنها هرگز به ازدواج ختم نشد.سارتر در سالهای پایانی عمر تمامی قدرت بینایی خود را از دست داده بود و دیگر قادر به نوشتن نبود.خبر درگذشت او به سرعت در سراسر جهان پخش شد و حدود پنجاه هزار نفر در پاریس در مراسم خاکسپاری اش شرکت کردند،این مراسم پرجمعیت‌ترین تشییع جنازه یک فیلسوف در قرن بیستم بود.

جملاتی از کتاب :

 بشر هیچ نیست مگر آن چه از خود می سازد. 24

بشر یعنی دلهره 29

بشر خود را می سازد. بشر نخست موجود ساخته و پرداخته ای نیست ، بلکه با انتخاب اخلاق خود ، خویشتن را می سازد و اقتضای کار چنان است که نمی تواند هیچ اخلاقی را انتخاب نکند. 65

اگزیستانسیالیسم، هرگز بشر را چون هدف و غایت مطرح نمی کند؛ زیرا بشر هر لحظه باید از نو ساخته شود. نباید بپنداریم که بشریتی هست که می توان آنرا چون مذهبی پرستید.76

کار واقعی فکری مستلزم تنهائی است.

بفرمائید ببینم سلامت به چه درد می خورد؟ بهتر است آدمی چیزی بنویسد پرحجم و فشرده و در حد خود مهم ، تا اینکه سرو مرو گنده باشد.

زندگی به من فهماند که چیز مهمی نبود.

 

 

سپاس.


 

 

 

نویسنده : پیامبر و دیوانه

نویسنده : جبران خلیل جبران

مترجم : نجف دریابندری

 

ماجرای کتاب پیامبر این‌گونه آغاز می‌شود که «المصطفی» یا به قولی «برگزیدهٔ دردانه» بعد از ۱۲ سال زندگی در شهر خیالی نویسنده یعنی اُرفالس، قصد ترک آن دیار و مردمانش را دارد و هنگام خداحافظی به آخرین سؤال‌های مردم اُرفالس پاسخ می‌دهد. هر سؤال به همراه پاسخی که المصطفی می‌دهد یک بخش از کتاب را تشکیل می‌دهد. این پرسش‌ها در واقع مسائل روزمرهٔ انسان و هر آنچیزی است که انسان در دنیا خود را با آنها مواجه می‌‌بیند و در پی درک کردن آن است. بخش دوم این کتاب «دیوانه» نام دارد و با داستان دیوانه شدن راوی، این‌گونه آغاز می‌شود: «یک روز بسیار پیش از آنکه خدایان بسیار به دنیا بیایند از خواب عمیق بیدار شدم و دیدم همه‌ٔ نقاب‌هایم را یده‌اند همان هفت نقابی که خود ساخته بودم و در هفت زندگیم به چهره می‌نهادم. پس بی‌نقاب در کوچه‌های پر از مردم دویدم و فریاد زدم: ، ، ان نابکار. مردان و ن بر من خندیدند و پاره‌ای از آنها از ترس من به خانه‌‌هایشان پناه بردند و چنین بود که من دیوانه شدم.»
کتاب پیامبر و دیوانه شامل داستان‌های کوتاه و پرتمثیلی است که بیش از پیش قلم قوی و زیبای جبران خلیل را نشان می‌دهد. مضمون داستان‌ها همچنان عارفانه و البته شاعرانه است.

 

برداشت من از کتاب :

 مصطفی موقع ترک دیاری که زمان رفتن از آنجا فرا رسیده بود با سوالهایی از مردم آنجا مواجه می شود و با پاسخ های قابل تامل از خود یادگاری جاودانه باقی می گذارد. و حکایت دیوانه ای که از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسید. سفر به دنیایی متفاوتی که جبران خلیل با هنرمندی خلق کرده است.

جملاتی از کتاب :

هنگامی که مهر شما را فرا می خواند ، از پی اش بروید ، اگر چه راهش دشوار و ناهموار است. 39

اگر از جان خود چیزی بدهید ، آنگاه به راستی می دهید. 47

هر آنچه داری روزی داده خواهد شد؛ پس هم امروز بده ، تا فصل دهش از آن تو باشد ، نه از آن میراث خوارانت. 49

فراموش مکنید که پوشیدگی سپری ست در برابر چشم ناپاکان. و هنگامی که ناپاکان دیگر در میان نباشند ، پوشش چیست به جز اسارت و آلایش روح؟  و فراموش مکنید که زمین از پای شما لذت می برد و باد دوست می دارد که با گیسوان شما بازی کند. 65

بسیاری از سخنان شما اندیشه را نیمه جان می کنند. زیرا که اندیشه پرنده ای ست آسمانی ، که در قفس سخن شاید به راستی بال هایش را باز کند ، ولی به پرواز در نمی آید. 92

کسانی که ما را می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند 136

 

 

سپاس .


 

 

 

نام کتاب : تمدن و ملالت های آن

نویسنده : زیگموند فروید

مترجم : محمد مبشری

 

فروید این کتاب را در سال 1930 نوشت. او در این کتاب با رویکردی روان کاوانه ، فرهنگ و تمدن و منشأ های آن و چگونگی پدید آمدن آن را مورد بررسی قرار می دهد.
از دیدگاه فروید ، نیروهایی در پس نیازهای ما وجود دارند که ما را به سوی ی آن ها سوق می دهند. این نیروها ، سایق نام دارند. سایق ها صرفا ً رفع نیاز های فردی را هدف قرار می دهند. از آن جا که انسان موجودی اجتماعی است و برای ی نیازهای فردی اش ، احتیاج به جمع دارد، ناچار است برخی از سایق هایش را محدود و سرکوب کند. این تعارض ها موجب بروز کشمکش هایی می شود که ملالت ها و ناخوشایندی های فرهنگ را می آفریند.
فروید در این کتاب کوچک ، مسائلی مثل جاودانگی و فنا، سعادت ، روابط انسانی – اجتماعی ، عشق و پرخاش را که تحت کنترل فرهنگ و تمدن درآمده اند ، مورد بررسی روان کاوانه قرار می دهد.
برداشت من از کتاب :
 در فصلی از این کتاب ، فروید می گوید دین وعده هایی به انسان می دهد که او را مطمئن می سازند که تقدیری زندگی او را به دقت زیرنظر دارد و ناکامی های احتمالی را در زندگی پس از مرگ جبران خواهد کرد. فرد عادی نمی تواند این تقدیر را جز در هیئت پدری متعالی تصور کند. فقط چنین وجودی می تواند نیازهای فرزندان آدم را بشناسد و در اثر دعاهای آنها رئوف شود و با نشانه های توبه ی آنها نرم شود. روشن است که همه ی این ها آن قدر کودکانه و دور از واقعیت است که برای یک طرز فکر بشردوستانه ، دیدن این که اکثریت انسان های فانی هرگز نمی توانند از این دید به زندگی فراتر روند ، دردناک است. جدالی بین دو نیروی ابدی یعنی عشق و مرگ . چه کسی می تواند پایان این نبرد را پیش بینی کند؟
 
جملاتی از کتاب :
 مردم معمولا در ارزیابی هایشان از معیارهای نادرست استفاده می کنند ، در پی قدرت ، موفقیت و ثروت اند و این ها را نزد دیگران می س ، اما انچه را در زندگانی ارزش واقعی دارد دست کم می گیرند. 15
هدف زندگی به وسیله ی برنامه اصل لذت تعیین می گردد. این اصل از ابتدا بر فعالیت های دستگاه روانی حاکم است و درباره ی اثربخشی آن نمی توان شک کرد و با وجود این ، برنامه اش با همه ی جهان در ستیز است ، هم با عالم صغیر و هم با عالم کبیر. این کار اصلا عملی نیست، همه ی قواعد عالم در جهت خلاف آن در کارند. می توان گفت که سعادت انسان در برنامه ی خلقت منظور نشده است.33
ما چنان ساخته شده ایم که فقط از تباین شدید لذت می بریم و از یک وضع ثابت کمتر احساس لذت می کنیم 33
گوته هشدار می دهد که همه چیز در جهان تحمل پذیر است ، جز سلسله ای از روزهای خوش 33
اکثریت عظیم انسان ها اجبارا کار می کنند. 38
دین های بشر را باید از شمار هذیان های جمعی دانست. طبیعتا کسی که خود دچار آن است ، آن را تشخیص نمی دهد 40
 هنگامی که زندگانی چنان سخت ، ناشاد و پر رنج باشد که بتوان به مرگ به عنوان ناجی خوشامد گفت ، عمر طولانی به چه کار می آید؟49
آمادگی برای عشق ورزیدن به همه ی انسان ها و جهان ، بلندترین مقامی است که انسان می تواند به آن دست یابد اما همه انسان ها ارزش دوست داشتن ندارند. 67
آدمی هر چه پارساتر باشد، وجدانش سخت گیرتر و ظنین تر است ، چنان که در نهایت کسانی که در پرهیزگاری از همه بالاترند ، بیش از دیگران خود را گناهکار می دانند. انسان وقتی گرفتار بداقبالی شود، به درون خویش می نگرد ، خود را گناهکار می داند و مطالبات وجدانش افزایش می یابد و با تزکیه ی نفس و تاوان دادن ، خود را تنبیه می کند. 99
اخلاقی که به دین اتکا دارد در این جا به این وعده متوصل می شود که جهان دیگر از این جهان بهتر است. فکر می کنم تا زمانی که فضیلت در همین جهان پاداش نداشته باشد ، موعظه ی اخلاق بیهوده است. 122
 
 
 
 
 
 
 
 
سپاس.

 

نام کتاب : سه شنبه ها با موری

نویسنده : میچ آلبوم

مترجم : ماندانا قهرمانلو

 

 سه‌شنبه‌ها با موری داستانی کاملاً واقعی از آخرین لحظات زندگی یک مرد بزرگ و استاد چیره‌دست جامعه‌شناسی است. قهرمان اصلی داستان بیمار است، بیماری او بتدریج اعضای بدن را از کارمی اندازد و باعث مرگ سلولی بافت‌ها و ماهیچه‌های بدن می‌گردد، موری مرگ را پذیرفته؛ او خواهد مرد اما در واپسین روزهای زندگی می‌خواهد به کمال برسد.

 

برداشت من از کتاب :

 

 

جملاتی از کتاب :

 

 

سپاس .


نام کتاب : مرشد و مارگریتا

نویسنده : میخائیل بولگاکف

مترجم : عباس میلانی

 

 

برداشت من از کتاب :

غروب یک روز گرم بهاری برلیوز و بزدومنی مشغول انکار وجود مسیح و خدا بودند که شخصی خارجی وارد بحث شد و باورهای آنها را به چالش  کشید. تازه وارد شیطان بود.

شیطان گفت اگر خدا نباشد چه کسی حاکم به سرنوشت انسان است و به جهان نظم می دهد؟

اما سردبیر و شاعرتاکید کردند که ما هیچ کدام به خدا ایمان نداریم. شیطان با خوشحالی پرسید پس حتما شیطان هم وجود ندارد

نه؟

بولگاکف در این کتاب پیچیده و حیرت انگیز که نوشتنش سیزده سال طول کشید با هنرمندی به سه داستان زیبا پرداخته است .

داستان اول درباره‌ی ورود شیطان به مسکو و سپس مربوط  به قیصر روم در زمان مصلوب شدن عیسی مسیح است. همچنین به عشق مرشد و مارگریتا اشاره کرده است. او از حکومتهایی انتقاد کرده است که افراد دگراندیشی همچون مرشد را به خلوت و سکوت و تنهایی می کشانند و به جای آن به محافل ادبی و هنری  منفعطت طلب و مجیزگوی سطحی بها می دهند و امروزه چقدر تکرار می شود.! در این کتاب خاص ابلیس نه تنها منفور نیست بلکه در بسیاری جاها کمک می کند تا درون واقعی افراد آشکار شود و نقاب بر می دارد از چهره هایی که در ظاهر بهترین هستند .

جملاتی از کتاب :

بزدومنی با عصبانیت در پاسخ به این سؤال کاملاً بی معنی گفت: انسان خودش بر سرنوشت خودش حاکم است.
خارجی به آرامی جواب داد: ببخشید ولی برای آنکه بتوان حاکم بود باید حداقل برای دوره ی معقولی از آینده، برنامه ی دقیقی در دست داشت، پس جسارتاً می پرسم که انسان چطور می تواند بر سرنوشت خود حاکم باشد در حالی که نه تنها قادر به تدوین برنامه ای برای مدتی به کوتاهی مثلاً هزار سال نیست بلکه حتی قدرت پیش بینی سرنوشت فردای خود را هم ندارد؟ مثلاً تصور کنید قرار می شد شما به زندگی خود و دیگران نظم بدهید و داشتید کم کم به این کار علاقه مند می شدید که ناگهان شما او دچار سکته ی خفیفی می شد بله سکته ی قلبی و این پایان کار شما به عنوان یک ناظم خواهد بود. دیگر سرنوشت هیچ کس جز خودتان برایتان اهمیت نخواهد داشت پایان قضیه یک تراژدی است: مردی که گمان می کرد نقشی تعیین کننده دارد یکباره به جسدی بی حرکت در یک جعبه ی چوبی تبدیل می شود و دیگران هم که او را از آن پس بی فایده می پندارند، می سوزانندش10

عیسی گفت من فکر می کنم سگ حیوان بدی نیست در نتیجه حرف او به من بر نخورد 21

عیسی به قیصر گفت سرور من تو زندگی حقیری داری 22

عشق گریبان ما را گرفت ، درست همانطوری که قاتلی یکدفعه از کوچه ای تاریک سر آدم هوار می شود. هر دومان را تکان داد همان تکان رعد و برق؛ ما از سالها پیش حتی بی آنکه همدیگر را بشناسیم عاشق هم بوده ایم و او در ظاهر با مرد دیگری زندگی می کرده و من هم با آن دخترک زندگی می کردم 155

هیچ کس از رابطه ما خبر نداشت ، این را قسم می خورم ، با اینکه معمولا رسم نبود که این نو ع رابطه را کاملا از هم پنهان کنند. شوهرش خبر نداشت، دوستانمان نمی دانستند. البته مستاجرین دیگر ان ساختمان قدیمی و فراموش شده باخبر بودند، چون می دیدند که هر روز زنی به سراغم می آید ولی اسمش را نمی دانستند. ایوان که عمیقا تحت تاثیر این داستان عاشقانه قرار گرفته بود پرسید اسمش چه بود؟ 156

 


نام کتاب : درباره معنی زندگی

نویسنده : ویل دورانت

مترجم : شهاب الدین عباسی

 

روزى مردى به نزد ویل دورانت، مورخ و اندیشمند مشهور، رفت و از او درخواست کرد دلیلى به دست او بدهد که چرا نباید خودکشى کند؟” دورانت در آن وقت محدود، جواب هایى به او داد و مدتى بعد، نامه اى براى بیش از صد شخصیت مشهور فرستاد و درباره ى معنى زندگى از آن ها نظر خواست.

 

برداشت من از کتاب : معنی زندگی چیست؟ آیا سوالی مهمتر از این می تواند وجود داشته باشد؟

آیا خدایی هست؟ اگر هست ، چرا این همه رنج می کشیم؟ اگر نیست فایده نفس کشیدنمان چیست؟ پاسخ دهندگان به سوالات دورانت شخصیت های صاحب نظر دنیا بودند به جز یک محکوم حبس ابد در زندان که از بخش های قابل تامل کتاب بود.

 

جملاتی از کتاب :

خدا که روزگاری تسلی خاطر زندگی های مختصرمان بود و پناهگاه ما در رنج ها و مصائبمان ، ظاهرا از صحنه خارج شده است؛ هیچ تلسکوپی، هیچ میکروسکوپی او را کشف نمی کند 24

بزرگترین اشتباه در تاریخ بشر، کشف حقیقت بود. کشف حقیقت، ما را آزاد نکرد مگر از پندارهایى که تسلى مان مى دادند و از قیدهایى که ما را حفظ مى کردند. کشف حقیقت ما را خوشبخت نکرد، چون حقیقت زیبا نیست و شایستگى آن را ندارد که با این همه شور و اشتیاق دنبال شود. حالا که به آن نگاه مى کنیم حیرت مى کنیم که چرا اینقدر براى یافتنش بى تاب بوده ایم چون هر دلیلى براى وجود داشتن را از ما گرفته است به جز لذت هاى لحظه اى و امید ناچیز فردا را. 25

هیچ کس حق ندارد اعتقاد بورزد، مگر آنکه شاگردىِ شک را کرده باشد. 26

 

صرفا جنگ هاى بزرگ نیستند که ما را در بدبینى فرومى برند، چه برسد به افسردگى اقتصادى این سال هاى اخیر. ما در اینجا با چیزى به مراتب عمیق تر از کاهش ثروتمان یا حتى مرگ میلیون ها انسان مواجه ایم؛ این، خانه ها و خزانه هاى ما نیستند که خالى اند، قلب” هاى ماست که خالى است. دیگر، اعتقاد داشتن به عظمت و بزرگى پایدار انسان یا قائل شدن به معنایى براى زندگى که با مرگ فسخ نشود، ناممکن به نظر مى رسد. ما به دورانى از خستگى و دلمردگى قدم مى گذاریم، شبیه آن دورانى که تشنه ى تولد مسیح بود.28

هرچیز معنوى وقتى به فروش مى رسد یا به نمایشى رنگ و وارنگ بدل مى شود، مى میرد.

ما فقط مى دانیم که نمى دانیم. آیا این اعتراف خیلى وحشتناک است؟

محصور بودن در زندان موجب بدبختی نمی شود اگر غیر از این بود همه کسانی که آزادند خوشبخت بودند.خوشبختی شکلی از رضایتمندی ذهنی روانی است. 119

 

بزرگترین پرسش روزگار ما، نه کمونیسم در برابر فردگرایى است و نه اروپا در برابر آمریکا و نه حتى شرق در برابر غرب؛ بزرگترین پرسش این است که آیا انسان ها مى توانند زندگى بدون خدا را تاب بیاورند؟

همه چیز پیشرفت کرده است مگر خود انسان. 39

 

 

 


 

 

 

نام کتاب : فاوست

نویسنده : یوهان ولفگانگ فون گوته

مترجم : م . ا . به آذین

 

نمایشنامه فاوست شاهکاری است جهانی ، چکیده اندیشه و آزمون شاعری دانشور و اندیشمند که در طول زندگی هشتاد و دو سه ساله خود ، شاهد دگرگونیهای ژرف ی و اجتماعی اروپا در جریان انقلابات بزرگ فرانسه و جنگهای ناپلئون بوده است

 

برداشت من از کتاب :

اسرافیل ، جبرائیل و میکائیل سه فرشته مقرب خداوند در حال تعریف و تمجید از زمین و آسمان و شگفتیهای آفرینش بودند. شیطان از آنجا عبور می کرد و به خداوند گفت سرورا من درباره خورشید و افلاک چیزی برای گفتن ندارم اما همین قدر می بینم که آدمیان چه قدر در رنج و عذابند.خدا می گوید تو هرگز جز برای گله سر دادن نمی خواهی بیایی؟ و به گمان تو روی زمین هیچ چیز خوب نیست؟ شیطان می گوید هیچ چیز ، سرور من. همه چیز آنجا جریان کاملا بدی دارد مانند همیشه. دلم بر آدمیان می سوزد تا جایی که شرم دارم این موجود بیچاره را آزار بدهم. خدا از مردی به نام فاوست می گوید که بسیار خدمتگزار اوست. شیطان می گوید می خواهید شرط ببندم که این یکی را هم شما از دست خواهید داد؟ خدا می گوید تو اجازه داری که وسوسه اش کنی و شیطان به سراغ فاوست می رود.

 

جملاتی از کتاب :

هر کسی که راه می رود میتواند گم بشود 14

ما برای چیزهایی که به سرمان نخواهد آمد بر خود می لرزیم، و پیوسته بر همه چیزهایی که از دست نداده ایم اشک می ریزیم 22

 

هرکسی تنها همان چیزی را می آموزد که می تواند بیاموزد؛ ولی خردمند ان کسی است که می داند چگونه از فرصت سود ببرد. 51

 

زیبایی به چه درد می خورد؟ همه در پی پول تکاپو دارند؛ همه چیز بسته به پول است 78

 

کلیسا معده خوبی دارد، کشورهایی را به تمامی بلعیده است و هرگز هم دچار سوء هاضمه نشده. خانمهای عزیز ، مال حرام را تنها کلیسا می تواند هضم کند. 79

 

پول کاغذی ، مانند نامه های عاشقانه ، سفرش را به آسانی کنار سینهٔ دل انگیز دلبران به پایان خواهد رساند.کشیش هم آن را پارسایانه لای کتاب دعای خود خواهد سراند،و سرباز ، برای آن که در ماجراهای عاشقانه چابکتر باشد، در سبک داشتن کیف کمربندش درنگ نخواهد کرد. 184

مردم نیمی شان جز به خوردن نمی اندیشند ، و نیم دیگر به جلوه فروختن با رخت زیبای روزهای جشن185

 

 

هر قصد بزرگی در آغاز غلط می نماید. 215

 

خصلت طبیعی به شخص باز می گردد ، و همه چنان رفتار می کنند که گویی تربیت ما را از یاد برده اند 235

وجود من و همه حواسم تنها به یک آرزو آکنده است و من دیگر جز برای رسیدن به او نخواهم زیست 239

همه پیر می شوند ، ولی چه کسی به دانایی می رسد؟ 248

 

تنها مردم ساده اند که در می یابند و نمی گذارند مفهومی که مدتها پیش خردشان برای شان روشن کرده است آشفته شان بدارد. 339

بزرگترین دارایی ها در جریان زندگی دود می شود و به هوا می رود.346

 

 

سپاس

 

 


 

 

نام کتاب : جزء از کل

نویسنده : استیو  تولتز

مترجم : پیمان خاکسار

 


خواندن جزء از کل” تجربه‌ ای غریب و منحصر به فرد است. در هر صفحه‌ اش جمله‌ ای وجود دارد که می‌ توانید آن را نقل قول کنید. کاوشی است ژرف در اعماق روح انسان و ماهیت تمدن. سفر در دنیایی است که نمونه‌ اش را کمتر دیده‌ اید.


برداشت من از کتاب :


برخی از منتقدان بزرگ دنیا، آغاز کتاب جزء از کل را یکی از بهترین آغازهای دوران معاصر می دانند.کتابی که با این جملات آغاز می شود: هیچ وقت نمی‌ شنوید ورزشکاری در حادثه‌ ای فجیع، حس بویایی‌ اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده‌ مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش را. به احتمال زیاد یکی از برترین رمانها که در سالهای اخیر انتشار یافته و خوانده اید خواهد بود.


جملاتی از کتاب :


مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی می‌ مونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر موجودی هست که دیوانه‌ وار در حال تکامله و به شکل غیرقابل کنترلی ماهیتش تغییر می‌ کنه. ببین چی بهت میگم، راسخ‌ ترین آدمی که می‌ شناسی به احتمال قوی با تو کاملا بیگانه‌ ست و همین‌ طور ازش بال و شاخه و چشم سوم رشد می‌ کنه. ممکنه ده سال توی اتاق اداره کنارش بشینی و تمام این جوانه زدن‌ ها بغل گوشت اتفاق بیفته و روحت هم خبردار نشه. هرکسی که ادعا می‌ کنه یکی از دوستانش در طول سال‌ها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره‌ ی واقعی رو نمی‌فهمه. 27


چیزى که نمى فهمیدم این بود که مردم تفکر نمى کنن، تکرار مى کنن. تحلیل نمى کنن، نشخوار مى کنن. هضم نمى کنن، کپى مى کنن.


وقتی مردم فکر می کنند چند روز بیشتر به پایان عمرت نمانده با تو مهربان می شوند. فقط موقعی که در زندگی پیشرفت می کنی به تو چنگ و دندان نشان می دهند. 32


من بهتون می گم اون بیرون چه خبره : یه مشت برده که عاشق آزادی یی هستن که به خیال خودشون دارن. ولی اونا خودشون رو به شغل شون زنجیر کرده ن ، یا به یه مشت بچه ای که پس انداخته ن. اونا هم زندانی ان ، فقط خودشون خبر ندارن. 73


میل آدم ها به بردگی قابل باور نیست. خدایا. بعضی وقت ها چنان آزادی شان را پرت می کنند کنار انگار داغ است و دست شان را می سوزاند. 102


مرد بزرگ کسی است که در میانه ی جمع ، قادر است از استقلال و تنهایی اش لذت ببرد. 325


چرا اراده فقط معطوفه به جزئیات و نه به کلیات. چرا به جای کجا باید کار کنم؟ نمی گیم چرا باید کار کنم؟” چرا به جای چرا باید تشکیل خانواده بدم؟” می گیم کی باید تشکیل خانواده بدم؟گوش کن، آدم ها شبیه زانویی می مونن که یه چکش کوچولوی لاستیکی به شون می خوره. نیچه یه چکش بود. شوپنهاور یه چکش بود. داروین یه چکش بود. 347


ما تنهاموجودی هستیم که به فانی بودن مون آگاهی داریم. 349


گاهی اوقات هیچ چیز به اندازه سکوت نیش دار نیست. 350

 

 

سپاس.

 


 

 

 

 

 

 

نام کتاب : انسان خردمند

نویسنده : یووال نوح هراری

مترجم : نیک گرگین

 

 

 

 

شخصیت‌هایی مثل باراک اوباما و بیل گیتس خواندن این کتاب را پیشنهاد کرده‌اند.

دکتر یووال نوح هراری از دانشگاه آکسفورد دکترای تاریخ دارد و در حال حاضر در دانشگاه عبری اورشلیم تاریخ جهان تدریس می‌کند. تحقیقات او بر سوالات فراگیری تمرکز دارند:

  • چه رابطه‌ای میان تاریخ و زیست‌شناسی وجود دارد؟
  • آیا عدالتی در تاریخ هست؟
  • آیا انسان‌ها با افشای حقایق تاریخی خوشبخت‌تر شده‌اند؟

انسان خردمند به‌گونه‌ای جسورانه و همه‌جانبه و بحث‎انگیز هر آنچه را تا کنون گمان می‌کردیم در مورد انسان می‌دانیم به چالش می‌کشد: افکارمان، رفتارمان، اعمال‌مان، اقتدارمان… و آینده‌مان را

 

برداشت من از کتاب :

بی شک خواندن این کتاب تاثیر بسیار عمیقی بر شما می گذارد و حقیقتا تار عنکبوتهای مغز انسان را کنار می زند. هراری ما را به تفکر وا میدارد. فایده تاریخ چیست؟ به چه سمتی داریم حرکت می‌کنیم؟ آیا واقعا سرنوشت انسان امروز روشن‌تر از دیروز است؟ اصلا آیا سرنوشت و آینده‌ای روشن در انتظار ماست؟ آیا امروز خوشبخت‌تر از هزاران سال پیش هستیم؟ از خواندن این کتاب پشمان نخواهید شد

 

 

جملاتی از کتاب :

 

 

همه گونه‌های انسانی، علی‌رغم تفاوت‌های زیادشان، چند ویژگی مشترک دارند که آنها را از موجوات دیگر متمایز می‌کند. بارزترین ویژگی این است که انسان، در قیاس با سایر جانداران، مغز فوق‌العاده بزرگ‌تری دارد.  ۲۹

۱۵۰هزار سال قبل، انسان‌ها با وجود استفاده از آتش هنوز موجوداتی کم‌اهمیت بودند. حالا دیگر می‌توانستند شیرها را فراری دهند، خود را در شب‌های سرد گرم کنند، و جنگلی را به آتش بکشند. اما اگر همه گونه‌های انسانیِ موجود را به حساب آوریم، شاید تعدادشان هنوز از یک میلیون انسانِ ساکن در مجمع‌الجزایر اندونزی و شبه‌جزیره ایبری فراتر نمی‌رفت؛ این یعنی صرفا یک نقطه روی صفحه رادار زیستبومی. ۳۶

چرا مردم خود را با غذاهای پرکالری که برای جسمشان هم مضر است خفه می‌کنند؟ جوامع مرفه امروزی درگیر بلای چاقی هستند که به سرعت دارد به کشورهای در حال رشد هم سرایت می‌کند. تا وقتی که عادات غذایی نیاکان خوراک جویان را بررسی نکنیم، یافتن علت زیاده‌روی ما در خوردن غذاهای پرچرب و بسیار شیرین معما باقی می‌ماند. در علفزارهای استوایی و جنگل‌هایی که آن‌ها ست داشتند غذاهای شیرین پرکالری بسیار کمیاب و منابع غذایی به طور کلی کم بود. ۳۰هزار سال پیش، «خوراک‌جو»ی عادی تنها به یک نوع غذای شیرین دسترسی داشت و آن میوه‌های رسیده بود. اگر یک زن عصر حجری به یک درخت پر از انجیر برمی‌خورد منطقی‌ترین کار این بود که، قبل از آن که بابون‌های محلی آن درخت را کنند، تا جایی که می‌تواند از آن انجیرها بخورد. غریزه زیاده‌روی در خوردن غذاهای پرکالری جزئی از ژن‌های ما شد. امروزه ما شاید در آپارتمان‌های بسیار بلند با یخچال‌هایی پر از غذا زندگی کنیم، ولی دی‌ان‌ای ما هنوز گمان می‌کند که در علفزارهای استوایی به سر می‌برد. برای همین است که اگر یک لیوان بستنی در یخچال پیدا کنیم آن را کامل می‌بلعیم و پشتش هم یک شیشه بزرگ نوشابه را تا ته سر می‌کشیم.  ۷۴

اما از منظر گله حیوانات، و نه چوپان‌ها، نمی‌توان به نتیجه دیگری به جز این رسید که انقلاب کشاورزی برای اکثر حیوانات اهلی شده فاجعه‌ای وحشتناک بود. «موفقیت» تکاملی این حیوانات بی‌معنی است. یک کرگدن وحشی کمیاب در آستانه انقراض شاید بسیار خوشبخت‌تر از گوساله‌ای باشد که ناچار است تمام زندگی کوتاه خود را در قفسی تنگ سپری کند و پروار شود تا استیک لذیذی از آن تهیه کنند. کرگدن خوشنود ناراضی نخواهد بود از اینکه جزو آخرین اعضای گونه‌اش است. موفقیت عددی گونه گوساله تسلی خاطر اندکی است در برابر درد و رنجی که هر یک از افراد این گونه بدان دچار هستند.  ۱۴۶

انقلاب کشاورزی یکی از بحث‌برانگیزترین وقایع تاریخ است. بعضی طرفداران دو آتشه آن ادعا می‌کنند که این انقلاب بشر را در مسیر رفاه و ترقی قرار داد. دیگران آن را منجر به تباهی بشر می‌دانند و معتقدند که نقطه عطف سرنوشت‌سازی بود که باعث شد انسان خردمند همزیستی صمیمانه خود با طبیعت را رها کند و به سوی حرص و آز و ازخودبیگانگی بشتابد. این مسیر، به هر سمتی که بود، راه برگشتی نداشت. کشاورزی جمعیت را چنان به سرعت و از اساس افزایش داد  که هر جامعه کشاورزی پیچیده‌ای اگر به شکار و گردآوری خوراک بازمی‌گشت دیگر نمی‌توانست مثل سابق به بقای خود ادامه دهد.  ۱۴۹

پول سکه و اسکناس نیست. پول هرآن چیزی است که انسان‌ها تمایل دارند با استفاده از آن بتوانند به طور نظام‌مند ارزش چیزهای دیگر را به منظور مبادله کالاها و خدمات نشان دهند.۲۵۲

تنها نظام مبتنی بر اعتماد مخلوق انسان‌هاست که تقریبا هر شکافی میان فرهنگ‌ها را پر می‌کند و کسی را بر پایه گرایش‌های دینی یا جنسیتی یا نژادی یا سنی مورد تبعیض قرار نمی‌دهد. در سایه وجود پول حتی کسانی که همدیگر را نمی‌شناسند و به یکدیگر اعتماد ندارند می‌توانند همکاری موثری با یکدیگر داشته باشند.  264

انسان ها برای این نمی میرند که خدایان مقرر کرده اند ، بلکه به دلیل کاستی های فنی می میرند. و هر مسئله فنی هم راه حلی فنی دارد.غلبه بر مرگ؟شاید روزی بر فرشته مرگ هم غلبه کند. مرگ در مورد مرگ و میر نوزادان بیش از هر عرصه دیگری با شکست روبرو شد. 372

اولین خط آهن تجاری جهانی در ۱۸۳۰ در بریتانیا افتتاح شد. در ۱۸۵۰ کشورهای غربی ۴۰هزار کیلومتر راه‌آهن داشتند، اما در تمام آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین فقط ۴هزار کیلومتر خط آهن وجود داشت. در ۱۸۸۰، غرب به خود می‌بالید که بیش از ۳۵۰هزار کیلومتر خط آهن دارد، در حالی که در سایر نقاط دنیا فقط ۳۵هزار کیلومتر راه‌آهن وجود داشت (و بیشتر آن را هم انگلیسی‌ها در هند کشیده بودند).  ۳۹۱

پس از سال ۱۹۰۸، و بخصوص بعد از سال ۱۹۴۵، طمع سرمایه‌داری عمدتا به دلیل ترس از کمونیسم، تا حدود مهار شد. اما بی‌عدالتی هنوز حکم‌فرماست. کیک اقتصادی ۲۰۱۴ بسیار بزرگ‌تر از کیک سال ۱۵۰۰ است، اما آن چنان نامساوی تقسیم شده است که بسیاری از دهقانان آفریقایی و کارگران اندونزی بعد از یک روز کار سخت با غذایی کمتر از غذای اجدادشان در ۵۰۰ سال قبل به خانه برمی‌گردند. ممکن است رشد اقتصاد مدرن هم مثل انقلاب کشاورزی، فریبی بسیار بزرگ از کار درآید.457

انسان دیگر به حیوانات به چشم موجوداتی زنده که درد و رنج و اندوه را حس می کنند نگاه نمی کند و با آنها مثل ماشین رفتار می کند. 469

در مجموع امروزه ده‌ها میلیارد حیوان در دامداری‌ها زندگی می‌کنند که بخشی از خط تولید ماشینی هستند و در حدود ۵۰ میلیارد از آن‌ها سالانه کشته می‌شوند. این روش‌های صنعتی دامداری به افزایش بی‌سابقه‌ تولیدات کشاورزی و ذخایر غذایی انسان‌ها انجامیده است. پرورش صنعتی حیوانات در کنار ماشینی شدن کشت گیاهان، اساس کل نظام اقتصادی – اجتماعی مدرن است.  474

پولی که جمعیت آمریکا هر ساله صرف برنامه های لاغری می کند بیشتر از پولی است که برای سیر کردن تمام گرسنگان دنیا لازم است 477

و سرانجام، فقط در صورتی می‌توانیم به خاطر دستاوردهای بی‌سابقه‌ انسان خردمند امروزی به خود ببالیم که سرنوشت تمام موجودات دیگر را کاملا نادیده بگیریم. بخش‌های زیادی از نعمات مادی که به آن فخر می‌فروشیم و از ما در مقابل بیماری‌ها و قحطی محافظت می‌کند به بهای شکنجه و قربانی شدن میمون‌های آزمایشگاهی، گاوهای شیرده، و مرغ‌های تسمه‌نقاله‌ای به دست آمده است. در طی دو قرن اخیر، ده‌ها میلیارد از آن‌ها قربانی نظامی از استثمار صنعتی بوده‌اند که قساوتش در تاریخ سیاره زمین بی‌سابقه بوده است. اگر فقط یک دهم آن چه را فعالان حقوق حیوانات مطرح می‌کنند بپذیریم، پس چه‌بسا کشاورزی صنعتی مدرن بزرگ‌ترین جنایت تاریخ باشد. 517

چند لحظه به خویشاوندان و دوستان تان فکر کنید. افرادی را می شناسید که هرچه هم به سرشان بیاید نسبتا شادند. و کسانی هم هستند که علی رغم تمام نعماتی که از این دنیا به آنها می رسد ، همیشه ناراضی اند. ما بیشتر مایلیم فکر کنیم که اگر محل کارمان را عوض کنیم یا ازدواج کنیم یا رمانی را که می نویسیم به اتمام برسانیم یا خودروی جدیدی بخریم یا وام مان را بپردازیم ، عرش را سیر خواهیم کرد. اما وقتی که به هرچه آرزو داریم برسیم باز هم خوشبخت تر نخواهیم بود. خریدن خودرو یا نوشتن رمان تغییری در بیوشیمی ما به وجود نمی اورد. اینها می توانند لحظاتی بیوشیمی ما را تغییر دهند اما خیلی زود به جای اول خود باز می گردد. 528

 

اعمال ما بخشی از طرح الهی هستی نیست ، و اگر سیاره زمین فردا صبح نابود شود ، عالم هستی احتمالا مطابق معمول به حیاتش ادامه می دهد. تا آنجا که در این لحظه می توانیم بگوییم هیچ کس دلتنگ ذهنیت بشری نخواهد شد 534

 

متاسفانه حاکمیت انسان خردمند بر زمین تا کنون چندان حاصلی به بار نیاورده است تا به اعتبار آن بر خود ببالیم. ما محیط اطرافمان را تحت کنترل درآورده‌ایم، محصولات غذایی را افزایش داده‌ایم، شهرها ساختیم، امپراتوری‌ها برپا کردیم و شبکه‌های تجاری گسترده ایجاد کردیم. اما آیا توانستیم از میزان رنج در جهان بکاهیم؟ بارها ثابت شده است که افزایش دائمی قدرت بشر لزوما به رفاه آحاد انسان‌های خردمند نینجامیده است و منجر به فلاکتی غیرقابل تصور برای موجودات دیگر شده است.  ۵۶۷

 

 

سپاس .


هتلی در بین دو دنیا که آدم های آن منتظر روش شدن تکلیف خودشان هستند. ورود مردی تازه وارد به آن، همهمه ای در هتل ایجاد می کند. او می پرسد مسئول مهمانسرا کجاست؟ ما دقیقا کجا هستیم؟شخصیت های این نمایشنامه هرکدام نگاه متفاوتی به زندگی و مرگ دارند و در قالب دیالوگ های آن پی به زندگی آنها می بریم. نمایشنامه بسیار گیرا و جذاب که بدون لحظه ای توقف خواننده را به دنبال خود می کشد. جملاتی از کتاب : ژولین: حالا اگه آدم فیلسوف باشه نمی‌ میره؟ ماری: چرا ولی بهتون کمک می‌
اشمیت در این نمایشنامه خدا را بر مردی یهودی به نام زیگموند فروید ظاهر کرده است. گفتگوی میان این مهمان ناخوانده و ناشناس و فروید که نماد بی خدایی است به بحث های گوناگون درباره زندگی ، عدالت ، مرگ کشیده می شود. اشمیت درباره ی نمایشنامه مهمان ناخوانده می گوید: «امروزه چگونه می شود ایمان داشت، در دنیای پلیدی که هنوز بمب ها ویران می کنند، تبعیض نژادی بیداد می کند و انسان ها اردوگاه های مرگ را اختراع می کنند؟ چگونه در پایان قرن بیستم، قرنی چنین جنایتکار، بازهم
نام کتاب : سوء تفاهم نویسنده : آلبر کامو بازگشت پسر پس از سالها دوری موضوع این نمایشنامه کامو است. پسری که در کودکی از خانه جدا شده و به هتلی باز می گردد که مادر و خواهر او آن را اداره می کنند. او برای اینکه بهتر آنها را بشناسد خودش را معرفی نمی کند . مادر و دختری که سودای زندگی بهتری را دارند و ورود این مهمان مسیر زندگی انها را تغییر می دهد. پسری که به امید خوشبختی خانواده اش بازگشته بود اما با رویدادی عجیب مواجه می شود.
بازمانده روز : این اثری ست درباره آقای استیونز که بیش از سی سال در خانه یکی از اشراف انگلستان پیش خدمت بوده است. خدمتکاری وفادار که در انجام وظایفش بسیار جدی و منظم است.با زبانی رسمی و خشک به بیان خاطراتش می پردازد. زبانی که یک عمر به اجبار با اربابانش حرف زده است.ارباب فاردی در روزی که قصد سفر به امریکا را دارد از او می خواهد برای آرامش روانش به سفری چندروزه برود. استیونز شش روز سفر می کند و در این مسیر از زندگی اش برای ما می گوید.و از عشق پنهانش به خانم

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
حسام الدین شفیعیان گُشآدیسم بازي كم حجم هر چی بخوای هست ماڵپەڕێکی تایبەت بۆ پەروەردەبوون Good فروشگاه اینترنتی آنلاین یکتا فنر دانلود فایل های کمیاب